۱۳۸۹ فروردین ۱۰, سه‌شنبه

سرگذشت كوكوري(گربه نر هفت ماهه)



سلام به شكوفه هاي سيب. سلام به چمن هاي سبز. سلام به چكاوكهاي خوش صدا . سلام به ابرهاي پاره پاره آسمون. سلام به آسمون . سلام به درياي آبي. سلام به گرماي تابستون . سلام به خورشيد مهربون. سلام به مهتاب . سلام به روياي نيمه شب تابستون. سلام به برگهاي سبز ديروز كه امروز زرد و قرمز و نارنجي شدن. سلام به امروز. اينا شنيده هاي منه توي اين هفت ماهي كه پا به دنياي شما گذاشتم. اين هفت ماهي كه اصلا اينايي رو كه بهشون سلام كردمو نديدم. راستش من نميدونم سبز چه فرقي با زرد داره. من هرگز وقت نداشتم به خورشيد نگاه كنم. من پيش مامانم بودم ، يه لحظه از مامانم جدا شدم. بهش گفته بودم بزرگ شدم. ميخوام برم گردش. كاش هرگز نرفته بودم. از در حياط صاحبمون كه بيرون رفتم همه جا مثل شب شد. يكي كه عين شما رو دوتا پا راه ميرفت و يه ميله آهني دستش بود و از اون صداهاي بد درميومد. منو گرفت. ميخواست ببينه درست ميتونه بزنه به هدف يا نه؟ من اول نفهميده بودم اينو اما خيلي ترسيده بودم. خيلي ، خيلي زياد. اون دوبار توي هر دو چشمم شليك كرد. خيلي درد داشت. شما حتي نميتونيد يه غبار رو تو چشماتون تحمل كنيد. اما اون موجود دوپا هر دو چشممو تركوند.منو گذاشت و رفت. من خيلي درد كشيدم. هيچ جا رو نميديدم. همهجا انگارشب بود. شب سرد تنهايي من. مامانمو صدا كردم اما صدامونشنيد. من خدا رو صدا كردم. خدا صدامو شنيد. يه آقاي مهربوني كه خودمو به مغازه ش نزديك كرده بودم.، منو برد پيش يه دكتر مهربون.اون و همسر مهربونش با دوستاشون اون ساچمه هارو از چشمام در آوردن وشب و روز ازم مراقبت كردن. تا امروز كه سومين فصل تاريكي من داره تموم ميشه و من چهارمين فصل سرد رو ميخوام تجربه كنم. همه ميگن ميخواد برف بياد اما من نميدونم برف چيه. راستي اسم من كوكوريه. كوكوري، كاش كورم نميكردن تا اسمم اين باشه.

من الان پيش دوستامم. اونا رو حس ميكنم. هرگز نديدمشون.يكيشون مثل خودم گربه ست. اونم سرراه گذاشتن واسه همينم اسمشو گذاشتن اليور. مثل اليور تويست. اونا همه شون خيلي با من مهربونن. اونا همه ميدونن من كم بينام. من كاري به كارهيچكس ندارم. اما خيلي مهربوني رو دوست دارم. من صاحباي الانمو خيلي دوست دارم. اونام منو خيلي دوست دارن اما اونا خيلي سرشون توي كلينيك شلوغه. من خيلي دلم ميخواد جايي باشم كه يه كم آرومتر باشه. آخه من يه كم با گربه اي ديگه فرق دارم. ميدونين كه. من بيشتر موقع ها خوابم.يه پسر خوب و دوست داشتنيم. كاش توي اين سرماي آبي يه دست سبز پيدا ميشد كه قلب سرخ منو در آغوش ميگرفت....

----------------------------------------------

آنچه خوانديد سر گذشت غمبار يك گربه نر 7ماهه بود با نژاد ميكس آمريكن. زيبا و دوست داشتني. سندي زنده براي سرافكندگي ما انسانها. او سراسر زندگيست. او ماههاست نزد دو نفر از بهترين دوستان من و جامعه سبز انديش دامپزشكان متعهد اين سرزمين، بعد ازاينكه به رايگان معالجه شد نگهداري ميشود. دكتر وحيدرضاخاني و همسرشان دكتر مرواريد پشدار.

اين دويار مهربان از سگها و گربه هاي زيادي به همين ترتيب نگهداري كرده و واگذار كرده اند. هم اكنون نيز به رغم كمبود فضا از چند سگ و گربه بي پناه نگهداري ميكنند. اينان از مفاخر جامعه بزرگ دوستداران حيوانات اند.

كوكوري عزيز ما يك گربه بي آزار است. او نور و تا حدي اشيا نزديك را تشخيص ميدهد. نام خود را ميداند و نگهداري از آن در كنار ديگر حيوانات مشكلي نخواهد بود. او به خانواده اي صميمي نياز دارد كه باقي عمر شايد كوتاهش را در آرامش و سكوت بگذراند . شايد كه ما دوپايان را ببخشد.

او شما را به ياري ميخواند. آيا چشمهاي زيبايش را در نمي يابيد؟

آزاده محجوب

توصيه اي براي كساني كه به حيوانات غذا مي دهند



حدود هشت سال پیش تازه برای زندگی به مهرشهر اومده بودم و توی یک خونه ویلایی بزرگ زندگی می کردم ،این خونه دورتادورش باز بود و دیوارکوتاهی داشت که به بلندی یک متر وبیست سانت با تور سیمی محصور بود .اون موقع خودم شش تا سگ داشتم ولی هرروز یک دیگ خیلی بزرگ غذا می پختم دلیلش این بود که هرروز عصر موقع شام تمام سگهای بی سرپناه محله میومدند دور این دیوار سیمی دورتادور منتظر غذا بودند و من هم توی ظرفهای یکبار مصرف برای همه شون غذا و آب میگذاشتم ووقتی می دیدم اونا سیر میشدند و میرفتند خیلی خوشحال میشدم ،همه شون دستی شده بودند ودیگه از ادما نمی ترسیدندو هرروز هم تعدادشون بیشتر می شد تا اینکه یک روز که از صبح خونه نبودم وعصر برگشتم دیدم هیچ کدومشون نیستند برای همه اسم گذاشته بودم و همیشه به محض اینکه صداشون میکردم میومدند ولی اون روز هرچه صدا کردم هیچکدوم جواب منو ندادند ازفاطی( خانمی که تو خونه من کار میکرد) پرسیدم گفت امروز یک ماشین اومد ویک نفر همه رو با تفنگ کشت و جسدشونوانداخت عقب وانت و رفت ،دنیا روی سرم خراب شد نمی تونستم خودمو کنترل کنم و فقط فریاد میزدم وگریه میکردم تمام بچه های منو کشته بودند یادمه هرروز توخیابون دنبالشون میگشتم وفقط بعد از مدتها یکیشون که سگ سیاهی بود دیدم و بعدهااین سگ همون رش خانم معتمدی شد که در حال حاضر در آمریکا به خانواده ای واگذار شده (مادرکیزی وامی) .این فاجعه درسی به من داد که الآن در ارتباطم با حیوانات بی سرپناه ازش استفاده میکنم من متوجه شدم سگهایی که به انسانها اعتماد ندارند کمتر پیش میاد که گرفتار گلوله سگ کش ها بشن واین موضوع در فیلم سگ کشی که چند سال پیش توسط بچه های انجمن حمایت از حیوانات گرفته شده نشون میده سگهایی کشته میشن که با بچه ها بازی میکردند حتی یادمه تعدادی سگ در مسیر رفتن ما به پناهگاه درست قبل از جاده خاکی بودند که همیشه خانم دخیلی بهشون غذا میداد و دستی شده بودند ویک روزهمه شون گرفتار تفنگ سگ کشها شده و مردند اخیرا هم مطلع شدیم که سگهایی که در بام تهران در اطراف رستوران جمع میشدند و غذا می گرفتند یک شب به شکلی وحشیانه توسط تیم سگ کشی به قتل میرسند . اینا همه نشون میده که سگهایی که با ما انسانها نزدیک ترند بیشتر در معرض خطر کشتار هستند اونا یاد گرفتند که انسانها(البته اونایی که بهشون غذامیدن ونوازش میکنند )بی خطرند واینه که به همه نزدیک میشن . من خودم بعد از کشتار سگهای جلوی منزلم همیشه غذارو تا حد امکان در دورترین محل منطقه مسکونی میذارم اینطوری سگها کمتر به انسانها نزدیک میشن وکمتر در معرض خطرند ،اصلا بهتره که اونا هیچوقت به ما اعتماد نکنند مگر اینکه جایی برای نگهداریشون داشته باشیم بذاریم بدونند که اکثر ما آدما براشون خطرایجاد میکنیم بیایید اگه دوستشون داریم نذاریم به آدما نزدیک بشن بذاریم غذایی رو که براشون میذاریم فکر کنند خودشون پیدا کردند اینطوری شاید تعداد کمتری کشته بشن .

دكتر بسكي


دیدار با جناب آقای دکتر بسکی: (فروردين 1387)

آقای دکتر بسکی بحق یکی از خیرین بنام ایران در زمینه محیط زیست است. این خیر بزرگ که محل اصلی زندگیش در جنگلهای گلستان می باشد، تمامی ثروت خود را وقف محیط زیست نموده است.

ديدار ما در منزل ایشان در میدان انقلاب تهران انجام شد. لازم بذکر است این منزل توسط دکتر به خانه محیط زیست تهران داده شده و خود دکتر در اتاقهای محقری که در انتهای حیاط این منزل وجود دارد سکنی گزیده اند.

در این دیدار شرح حالی از تاسیس کانون و پناهگاه و عکس های مربوطه ارائه گردید و از ایشان درخواست شد که تا جایی که برایشان مقدور باشد، ما را در نیل به اهدافمان یاری نمایند و قرار شد به محض مراجعت مجدد ایشان به تهران، از پناهگاه بازدید نموده و ما را از نقطه نظرات و راهنمایی هایشان بهره مند سازند.

امیر کامیار کاشانی موحد


دکتر بسکی

بيوگرافي دكتر غلامعلي بسكي

غلامعلي بسكي در سال ١٣١٠ ه.ش. در سبزه وار استان خراسان رضوي به دنيا آمد و پس از به پايان رساندن تحصيلات دبيرستان اسرار حاج ملا هادي سبزواري، در رشته طب از دانشگاه علوم پزشكي تهران فارغ التحصيل و در سال ١٣٤٥با درجه تخصص جراحي زنان از دانشگاه تهران فارغ التحصيل و بيمارستان و زايشگاه دكتر بسكي در شهرستان گنبد كاووس را در سال١٣٤٥ بنا نهاد.

از سال ١٣٤٩ گوشه گيري در جنگل گلستان را با سكونت دور از جوامع شهري شروع نمود كه هر روز ٦٠ كيلومتر به بيمارستان مي آمد. طي سالها اقامت طولاني به مدت٣٦ سال، كوهپيمايي هاي زياد در لابلاي جنگل ها و دره هاي پر درخت و پر از چشمه سارها، خلق و خوي طبيعت دوستي را دريافت و چند مرض مزمن نامبرده از قبيل آب مرواريد چشم و برونشيت چركي و ديسك كمر و حساسيتهاي بدني، پوستي و....... معالجه گرديد.

او خام گياهخوار است و آب چشمه مي نوشد و٤٠ سال از صابون استفاده نكرده است و هر روز دوش آب سرد مي گيرد. او اين موهبت را با وقف تمام اموال خود به شرح ذيل نموده است:

- در مشهد ٥ ساختمان و ١٠٠٠ متر وسعت در خيابان آزادي

- در جنگل گلستان ٥/١ هكتار باغ پر درخت و كتابخانه و ساختمانها براي عبور زائران حضرت رضا

- مزرعه وقفي ٢٣ هكتار با گلخانه آن (٥/١ هكتار) و ٢٠ هكتار كشت زيتون و دامداري شيري ١٥٠ رأسي و توتستان كرم ابريشم و انگور كاري ١ كيلومتر طول

- بيمارستان و زايشگاه دكتر بسكي

- مدر سه تيز هوشان استان گلستان و خانه رياضي استان گلستان و سراي گاندي(تيز هوشان فقير در روستاها)

- ٦ آپارتمان در دريا كنار مازندران

- سه طبقه آپارتمان در تهران

- اتومبيل پژوي ٤٠٥ وقف محيط زيست و درختكاري گرديد.


ساحل اندوه




چند روز مونده به انتخابات رياست جمهوري بود. عصر جمعه با همسرم تصميم گرفتيم به ساحل انزلي بريم.سالهاست كه از رفتن به دريا به عناوين مختلف سرباز ميزدم. ديدن يه ساحل شلوغ و پر از زباله محدوديتهايي كه هميشه اعمال ميشه و ...دلايلي بودند كه هميشه از رفتن به اونجا دوري ميكردم. اما حالا ديگه اصلا دوست ندارم برم. چون برام ياد آور هكتور بيچاره ست. هكتور بيچاره من اسم سگ ژرمن6 ماهه ايه كه تو ساحل گل لاله بندرانزلي دست يه انسان نما گرفتاره. شايد شما هم اگه سراغشو بگيريد بتونيد پيداش كنيد.

از بالاي سكو كه ميخواستيم وارد پلاژ بشيم ديدم يه سگ رو بستن روي سنگها. از همونجا حس بدي بهم دست داد. خدايا اون سگ چرا اونجاست؟! اول فكر كردم شيطوني كرده و اونجا گير كرده به سرعت به سمتش رفتم تا كمكش كنم. اما نزديكتر كه شدم ديدم با زنجير بستنش به يه گوشه . تخته سنگ(همونطوري كه در عكس مي بينيد) شيب داشت . سگ بيچاره ميرفت روش كه تو آب نباشه اما ليز ميخورد. چشماش پر از التماس بود . قلبم داشت آتيش ميگرفت. به سمتش رفتم به طرف من اومد همينطور به من زل زد. انگار فهميده بود در زجرش شريكم.دست روي سرش كشيدم، الهي بميرم سرشو گذاشت رو تخته سنگ ،قلبم تندتر ميزد، كدوم نامردي تورو بسته اينجا.همسرم بالاي پلاژ ايستاده بود. يه دفعه انگار ديوونه شدم.به سمت بالاي پلاژ رفتم تا از قايقرانها بپرسم اين سگ مال كيه. گفتند مال اون آقاست.و مرد جواني رو نشونم دادند كه به نظر نميومد بامن يكجور فكر كنه. داشت تور ماهيگيريشو تعمير ميكرد. گفتم ببخشيد اون سگ شماست؟ گفت آره چي شده؟ گفتم قربان ميشه بگين چرا تو آب بستينش؟ داره زجر ميكشه.گفت حقشه! بايد تنبيه بشه، يه بچه رو گرفته؟(گاز گرفته يا دنبالش كرده ، نفهميدم)گفتم خب سگ بايد بگيره ديگه؟ مگه ژرمن نيست ، اون بچه نبايد نزديك ميشد من الان نازش كردم چرا منو نگرفت؟ بي توجه به حرفم گفت :تازه بستمش باز ميكنم. گفتم انگشتش شكسته ازتون خواهش ميكنم الان بازش كنيد. (دوستان توجه داشته باشن كه من هرگز باتوجه به خصوصيات شخصي ووجهه اجتماعيم نسبت به اون مرد، براي زندگي خودم شده هرگز به چنين مرد لمپن مآبي التماس نميكنم)اما حاضر بودم بخاطر اون هركاري بكنم.ديدم فايده نداره، برگشتم .به خودم ميگفتم تا صبح هم كه شده اينجا مي مونم تا بازش كنه.دوباره رفتم كنارش ، شرمنده چشماش بودم. كاش ميمردم ولي زجر يه حيوون رو نميديدم. از همه چي بدم ميومد.چند دقيقه گذشت.هكتور با خودش درگير بود . انگشتش شكسته بود.اشك و بغض داشت خفه م ميكرد. خدايا تو ناظر به اين ظلم هستي؟ همسرم طاقت نياورد. به سمت سكو رفت، منم به دنبالش ... عزيز اون حيوون داره زجر ميكشه ، خواهش ميكنم بازش كن. اون هرگز نميفهمه واسه چي تنبيه ميشه. اگه ميخواي سگ يه كار بد رو دوباره نكنه آب بپاش تو صورتش نه اينكه ببند رو تخته سنگ.دل سياهش به رحم اومد يا از دست ما ميخواست خلاص بشه نميدونم، خلاصه به بغل دستيش كه ادعا ميكرد فوق ليسانس دامپروري داره گفت برو بازش كن.من غرق شادي بودم.پسر جوان راه افتاد ماهم دنبالش، من شادمان از پيروزي بودم.

بهش گفت هكتور بيا. حالا اسمشو فهميده بودم...هكتور، كاش مثل هكتور اون جنايتكاررو به سزاش ميرسوندي. نميدونيد هكتور از شادي چه ورجه وورجه اي ميكرد، خودشو به پسره ميماليد،الهي بميرم چقدر شاد بود كه آزاد شده...اما زياد طول نكشيد اون اهريمن سيه خو، اون انسان نماي جاهل ، صاحبشو ميگم ناگهان نميدونم از كجا پيداش شد، با يه جارو زد تو سر هكتور...محكم ...باورتون ميشه، به سمتش دويدم ..ديوانه ،رواني، بي .... چرا اينكارو كردي؟ اون دنيا ضربه اي از اين محكمتر تو سرت ميخوره ،برو به جهنم....اما اينا چه دردي از هكتور دوا ميكرد؟ هكتور شاد بيچاره من ناگهان ساكت شد. ساكت ساكت .نميدونيد چي ميكشيدم .الان كه اينها رو تايپ ميكنم بهم ريختم. واسه همينه كه از انزلي بدم مياد.رهگذران لعن و نفرينش ميكردن..هكتور رو در آغوش گرفتم باهاش گريه كردم. قلبم داشت از سينه بيرون ميومد . دلم ميخواست بكشمش. اون فوق ليسانسيه كذايي به سمتمون اومد و گفت عصباني شده كه هكتور به سمت شما اومده و گاز نگرفته. اون يه سگ گارده و بايد بگيره!!!!! وااااي هكتور بيچاره من بالاخره نفهميد بايد انسان دوپاي بي معرفتو گاز بگيره يا نگيره. من با اون بچه كه بخاطرش هكتور تنبيه شد چه فرقي داشتم؟ اون بخاطرم كتك خورد.

هكتور نازنين من 6ماهش بود.هكتور كوچولوي من كه الان 9ماهه اي ، التماست ميكنم منو ببخش.

آزاده محجوب

سال نو مبارك


طراح عكس:سميه رضايي

دنبال کننده ها